تبليغاتX
.: رو تیتر :.

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
چكاوك اسباب‌كشي مي‌كند
 

چرا آينده اينقدر تنبل شده و تاتي‌ تاتي كنان راه را به سويمان در پيش گرفته

چرا دلش نمي‌خواهد بلند شود و با دو به سويمان بيايد

بدو آينده، بدو

و

زودتر از سبز شدن شكوفه‌هاي بهاري در آغوشمان بكش

 

 

 

 

 

در سه روز گذشته 34 تا بستني خوردم و ناهار و شام خيلي كم نوش جان كردم و مامانم هم با پس گردني و چك و لگد نتونست مجبورم كنه غذار بخورم. دست خودم نيست همش دلم بستني مي‌خواد. نمي‌دونم چه بلايي سرم اومده. هر چي هم فكر مي‌كنم مطمئنم بلاي خاصي سرم نيومده. جالب اينه كه فقط هم دلم يك نوع بستني مي‌خواهد اونم دايتي شكلاتي.

بعد از تموم شدن نمايشگاه آقا پليس‌ها در برنامه‌ريزي هدفمند به همراه دوستم هر روز به دوستمون كه قراره پولمون رو از آقا پليس‌ها بگيره زنگ مي‌زنيم. اول نك‌ و ناله مي‌كنيم و بعد با التماس دعا خداحافظي مي‌كنيم. بلكه شايد فرجي بشه و آقا پليس‌ها پولمون رو نخورن. اگر بخورن كه من مي‌دونم با اونا! ولي از قديم گفتن پيشگيري بهتر از علاج.

از اول هفته تا حالا خودمو كشتم و دارم وسط يه عالمه كار و امتحان و اسباب كشي كه جديدا به وظايفم اضافه شده، يك مطلب درباره تاريخ شفاهي رسانه ترجمه مي‌كنم. البته متنش خيلي جالبه و براي خودم هم نتيجه مثبت و آموزنده‌اي داشته. منم كه همش دنبال آموختن:D ولي كلا عجب غلطي كردم ترجمه گرفتم‌ها. شكر بخورم ديگه از اين قند و نبات‌ها مشت مشت بخورم. باز خر شدم و مقاله گرفتم اونم تخصصي!

يه عالمه به يار زنگ زدم و با هرنوع لحني كه مي‌تونستم بهش يادآور شدم كه بيكارم. از لحن سنين بين 2 الي 3ساله بگير تا 90، 95ساله.

برام يه كار پيدا شده ميدان شوش نمي‌دونم برم يا نرم. اونم شوش. البته كارش كه حرف نداره، روابط عمومي يك سازمان خوبه ولي مهم منطقه‌اش كه شوش. شوش هم خيلي خوش نام نيست حالا از چه بعد و چه منظري خدا عالمه. آقاي يار هم اعلام كردند صلاح نيست در اون منطقه كار كردن.

از اونجائي كه ما داريم اسباب كشي مي‌كنيم و همه ساكنان ساختمون ما هم دارن اسباب كشي مي‌كنن تا ساختمون كوبيده بشه و از توش يه برج آنچناني در بياد، مادرجان همش استرس جابه‌جا شدن وسايل رو داره. خدا اين همسايه مون رو هم خفه كنه كه هر روز صبح 10تا كارتون مي‌زاره توي بالكنش كه يعني بله من از شما زرنگ‌ترم. آخه يكي نيست بگه زن حسابي داري با كي مسابقه مي‌دي؟ با ما؟ آخه بي‌انصاف اين من بدبختم كه بايد هي همه چيزامون رو بچينم تو كارتون. خواهر خانم كه ماشاالله از همون اول سمت كنتس رو انتخاب كرده و دست به سياه و سفيد نمي‌زنه اگر هم بخواهد بزنه من دلم نمي‌آد بزارم كاركنه. از بس كه خواهر من شبيه پنبه است. يك پنبه سفيد خوشگل و نرم. آدم دلش نمي‌آد بهش بگه كار كن.

نفر بعدي پدر گرامي است كه هزار الله‌اكبر اصلا نمي‌تونه دست به سياه و سفيد بزنه. آخه ايشون هم حساس هستند و دكترها گفتن حتي جابه‌جايي يك استكان هم به چهار ستون بدنشان آسيب مي‌زنه.

مادرجان هم كه اگر بخواهد كارهاي سنگين بكنه بايد ده ‌تا استامينوفن كدئين بخوره تا ميگرنش عود نكنه و سردرد نگيره.

مي مونم من كه ماشاالله هم سالمم( به خدا اگر سالم باشم) هم سرحال( اون كه عمرا من سرحال باشم) هم اينكه در جمع و جور كردن خبره( خدا وكيلي اين يكي از صفت‌هاي بارزم كه در عرض 5دقيقه تمام خونه رو جمع مي‌كنم، قابل توجه يار از شام و ناهار خبري نيست عوضش خونه جمع‌ و جور و تميز داريم) پس نتيجه مي‌گيريم كه چكاوك اسباب‌كشي مي‌كنه.

براي همين هم من رژيم بستني گرفتم تا لاغر بشم و اسمم از ستاد اعزام نيرو، حذف بشه :D

 

 

 

 

پ.ن:

* يك بستني ديگه خوردم

** با كتك يه بشقاب بهم غذا دادن. مي‌خوان چاقم كنن بعد به عنوان يك نيروي كاري اعزامم كنن

 

 

 

|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/04/13 و ساعت 23:33 | 
مي‌خوام فرار كنم
 

 

 

من، گرفتار شده‌ام

گرفتار دور و بر

بندهايي نامرئي براي ديگران و مرئي براي خويش، به پاهايم چنگ زده

راه تنفسم گرفته است

پر پروازم را گم كرده‌ام

تو چه دور ايستاده‌اي

آغوش بگشا و پناهم ده

 

 

هر كي اين روزها باهام حرف مي‌زنه مي‌گه:

چي چرا اينقدر عصبي هستي؟ چرا اينقدر تند شدي؟ تو كه اينجوري نبودي؟ ...

در اوج خنده‌هام شدم يه سگي بدتر از سگ آقاي پتيبر

شدم همون هاپوكومار خونه مادربزرگه كه يك چيزي‌اش روو گم كرده بود و فقط زوزه مي‌كشيد

نمي‌دونم چرا هيچ كس اون كلمه‌اي كه منتظرش هستم رو نمي‌گه

نمي‌دونم چرا هيچ كس اون پناهي كه مي‌خوام رو بهم نمي‌ده

دلگرمم نمي‌كنه

امشب ديگه به سر مرز جنون رسيدم

نزديك 9ماهه كه جنگيدم و واستادم و دم بر نياوردم

ولي

از اينكه دور و بري‌هام فقط به فكر منافع خودشون هستن و مي‌خوان حرف خودشون رو به كرسي بشونن

 

خـــســـــتـــــــــــــــــــــه شــــــــــــــــــــدم

 

شدم يه بادكنكي كه منتظر يك سوزنه تا بتركه

يار هم كه مي‌تونه كمي تا قسمتي كمكم كنه يا سرش شلوغه و سرگم كار يا خسته و بي‌ نا و نفس

آخه من از يك آدم خسته چي بخوام

بگم بشين و به حرف‌هاي سردرگم و تيكه‌ پاره من گوش بده

سرش شلوغه، برعكس سر من كه از خلوتي‌ چائيده

اين شلوغي سر هم شده بهونه اخلاق كوچيك شده و آب‌ رفته من كه جلوي نفس كشيدن خودم و خودشو گرفته

من خسته‌تر از اونم و اون خسته‌تر از من

 

 

 

 

پ.ن:

* از سر همين سردرگمي از ديروز تا حالا 19تا بستني شكلاتي دايتي خوردم و مثل خل و چل‌ها بازم دلم مي‌خواد و مي‌دونم تا آخر شب دو تا ديگه هم مي‌خورم.

** از سر بي‌حوصلگي دو شبه گير مي‌دم به يار و هي الكي دنبال يه بهونه هستم و بعد از هر بوق آزاد تلفني مثل ديوونه‌ها از دست خودم حرص مي‌خورم.

*** مي‌خوام فرار كنم برم لب دريا و چادر بزنم. مي‌خوام هيچ كس رو نبينم، حتي خودمو تو آينه.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/04/12 و ساعت 0:14 | 
Powered By Blogfa