تبليغاتX
.: رو تیتر :.

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
دلتنگي
 

 

  

مادرم سكته مغزي رد كرده

به همين راحتي

تو سن 43‌سالگي

حالا اين روزها اون ترس بچگي‌ام سرباز كرده

نگراني از دست دادن مادرم

زني كه هميشه دوستم بود و يه روز پاشدم ديدم مادرم شده

مادري كردنش، هم جون خودش رو نصفه كرد و هم نفس منو كوتاه

كاش هنوز دوستم بود

نگرانشم

نگران تك‌تك لحظاتشم

اين‌ روزا خيلي چيزا رو از دست دادم

من اين‌ روزا آدم‌هاي زيادي برام نسبتشون عوض شده

از خيلي‌ها دور شدم

و

به خيلي‌ها ديگه هرگز نزديك نمي‌شم

نمي‌دونم چي بگم

زندگي برام پشت سر هم آس رو مي‌كنه و منم شدم تماشاچي رديف اولش

نشستم و دارم دونه دونه پاپ‌كرن‌هاي تلخش رو از بيخ گلوم مي‌دم پائين

هنوز مامانم رو نياورده بوديم خونه كه

خودم از پشت روي يخ‌هاي دم در خونمون خوردم زمين

مهره‌هاي پشتم حسابي رديف صفشون به هم خورد و گرنم هم جا خورد

نزديك بود به قول آقاي دكتر فلج بشم

نشدم

ولي

درد ديگه‌اي دلم رو سوزوند

غمي كه گوله شد توي گلوم

غم شنيدن حرف‌هايي كه هركدومشون مثل تركه آلبالو خوردن توي صورتم

آي حرف‌هايي شنيدم اين روزها

حرفايي، حرفستان

بابا بزرگم هميشه مي‌گفته

حرف تلخ به هم نزنيد

حرف تلخ، محبت رو از دل بيرون مي‌‌كنه

راست مي‌گفته پيرمرد

هرچي توي خودم نگاه مي‌كنم دلم رو پيدا نمي‌كنم

ولي فكر كنم جاش از حرف‌ها سوخته

سرد بود امسال

ولي از اون سردتر زندگي من بود

زندگي من امسال يخ بست و قنديل‌هاش توي چشمام آويزون شدن

هر وقت هم كه گرم يادآوري‌ خاطرات مي‌شم

قنديل‌ها شروع مي‌كنن به آب شدن

چيكه مي‌كنن روي دفتر زندگي‌ام

امروز گفتم، خنديدم، يه جورايي زدم تو بي‌خيالي

ولي وسطش سكته كردم

نمي‌دونم يه چيزي از درونم دست مي‌اندازه توي دهنم و خنده‌هام رو مي‌دزده

هرچي هم به خودم مي‌گم صبر ‌كنم

حيف

دلم آروم نمي‌گيره

مي‌خوام برم مشهد

مي‌خوام برم شاه‌چراغ

دلم كربلا مي‌خواد

دلم حرم حضرت عباس رو مي‌خواد

دلم آرامش مي‌خواد

دلم هواي شاه‌چراغ و نوراي تلالو يافته‌اش رو كرده

دلم مي‌خواد برم توي كوير گم بشم

حيف كه مثل همون گوني هستم كه پاگير بود و از نسيم حال سفر مي‌پرسيد

مجبورم حسرت رفتن بكشم

فردا رو نمي‌دونم چي مي‌خواد بشه

امروز كه گذشت

ديروز هم گذشت

زندگي منم غصه پر دردي شده كه به قول شاعر

بس كه افسرده شدم منتظر پايانم

البته رفتم تا پايانش ولي فكر كنم دپورتم كردن

راهم ندادن

برم گردوندن

فكر كنم خيلي پراكنده نوشتم

واقعا نمي‌دونم چي بگم

فقط اينكه دلتنگم

دلم برات تنگ شده

دلم براي آرامش اون موقع‌ها تنگ شده

بحث سر كندو رفتن و نرفتن

بحث سر خوردن همبرگر يا چيز برگر و آخر سر هم سفارش قارچ‌برگر دادن

دلم براي خريد فال از بچه‌هاي فال‌فروش تنگ شده

دلم براي بحث‌هاي شبونمون تنگ شده

دلم براي اطلاعات عمومي‌ات توي دنياي مجازي و كم آوردن‌هام تنگ شده

دلم براي شنيدن تمرين ويالونت تنگ شده

صدايي كه بابايي‌ام رو به يادم مياورد

آخ بابايي‌ام

آخ بابايي

بابامنصوري دلم برات خيلي تنگ شده

دلم براي خميازه كشيدن‌هاي كشدارت تنگ شده

حالا اين روزا دخترت مثل تو خميازه مي‌كشه

حالا اين روزا دخترت بي‌هدف نگاه مي‌كنه

وقتي از حال مي‌ره، تورو مي‌بينم

نگاهتون چقدر شبيه همه

كجايي مرد

كجايي

دلم برات تنگ شده بابايي جونم

دلم براي موهاي نرم سفيدت تنگ شده

دلم براي چيدن ناخون‌هات تنگ شده

دلم براي زدن ريش سفيدت تنگ شده

دلم براي نوازش دست كم توانت تنگ شده

امروز من موندم و يه دنيا  

                                         دلــــــــــتـــنـــــگـــي

من موندم و جاده‌اي بي همسفرهام

غروب جمعه است و دل من گرفته‌تر از هر روز ديگه

چقدر آهنگ گوش بدم و به ناكجا آباد خيره بشم و فكر كنم

دلتنگي داغونم كرده

 

 

صداي اصفهاني توي اتاق نجواكنان مي‌پيچه

 

« چه كنم با دل تنها

چه كنم با غم دل

چه كنم با اين غم

دل من اي دل من»

 

خـــــــــــدايــــــــــــــــــــــــــــــــا مـــــــــــــــــــددي

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فاخته در 86/11/05 و ساعت 20:52 | 
Powered By Blogfa