خدا خدا ميكنم تا خود خدا هميشه بهمون رحم كنه
رفته عراق. از اول سفر دلنگرانش بودم. اين بار چندمي بود كه خطر از بيخ گوشمون رد شد. خدا بعدياش رو به خير كنه. حالا امروز، فرداي اتفاق ناخرسند، نشستم گوشه اتاق و زل زدم به ديوار روبروم. دارم لحظات ديشب رو مرور ميكنم. حس ترسي كه يك دفعه از رگهاي تنم رد شد و ضربان قلبم رو تند كرد، نگاهم كه به ناكجا آباد ميخكوب شد و دلم كه از ترس فقدان به درد آمد.
صدايي تو گوشم طنينانداز ميشه؛ اگر خطر از بيخ گوشمون رد نشده بود و ...؟!!!
|
+| نوشته شده توسط فاخته در
87/03/28 و ساعت 20:58 |