تبليغاتX
.: رو تیتر :.

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
پشت سر فردا چيه؟
 

 

مي‌گويي دوستم داري و من هم مي‌گويم، دوستت دارم

اما

هنوز طعم دوست داشتن را مزه‌ مزه نكرده‌ام كه، شك در مي‌زند

نكند شعله اين علاقه، لرزان شود و خاموش

نكند پشت سر فرداي روز خواستن‌ها، گسستن باشد

چشم در چشم شك مي‌شوم

و

دوباره و صدباره

ايمان مي‌آورم به نگسستن حلقه دستان گره خورده‌مان

 

 

 

 

نبودم. يعني بودم اما نخواستم كه باشم. هر روز از صبح تا بعدازظهر زل زده بودم به صفحه دل‌ نوشته‌هام اما حتي نمي‌تونستم يك كلمه تايپ كنم.

چند وقتيه حال عجيبي دارم. تب كردم. از صبح زود تا دم‌دماي صبح روز بعد، نه خوابم مي‌بره نه آرامش دارم. ذهنم پر شده از كلمات و حرف‌هاي تيز و برنده. جالبي موضوع اينكه نه با يار مشكل دارم، نه با مامان و بابا. همه چي درست شده و افتاده روي غلتك اين وسط فقط اون مونده. اوني كه گرفتارش شدم.

نمي‌دونم كيه يا چه شكليه يا از كجا اومده.

نه، چرا مي‌دونم از كجا اومده. از توي تاريكي. يه روز كه رفتم توي اين شهر درندشت با خودم آوردمش خونه. آوردمش توي اتاقم و ديدم كه دراز كشيد روي تختم. ديدم كه رفت گوشه اتاقم نشست و زل زد بهم. ديدم كه همه كارهام رو زير نظر گرفت و بازخواستم كرد. اومد و شد سايه زندگي‌ام.

اما امروز داره خسته‌ام مي‌كنه. از صبح تا شب صداش توي گوشمه و داره روحم رو مي‌خوره. هرچي هم بهش توضيح مي‌دم نه اون من رو درك مي‌كنه و نه من مي‌تونم يه جايي توي تنم حلش كنم.

گرفتارش شدم

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فاخته در 87/05/09 و ساعت 17:56 | 
Powered By Blogfa